Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

۱۸ آگوست ۲۰۱۵

گر كسى وارد زندگيت شد كه دفتر و دوربينت را از بايگانى دراورد
اگر عكس هاى بى هواتان پر از قهقهه بود
اگر سبكى بودنت را با بودنش حس كردى
آنوقت قرارى بگذاريد
در شهرى رندوم، محله اى رندوم و ساعتى رندوم
و وقتى ديدى اش
از دست هايش عكس بگير، در بهترين نور
با همه جزئيات زيبايش

Advertisements

نیستی اینجا و کاش که بودی. باز و بازتر دیوانه‌تر شده ام. از آن مدل دیوانه هایی که باید بودی و می گفتی هعی دکتررررررررر… لازم نیست که بگم دیوانگی از کجا آمده، هست؟ تو می‌توانی تصور کنی که شماره‌اش تو گوشی تلفنم باشه، خودش ردیف جلوی من نشسته باشه، نیم ساعت بعدترش اون روبرو نشسته باشه، چند روز قبل‌ترش اون طرف میز نشسته باشه، چند هفته قبل‌ترش تو آفیس کناری باشه…؟ بعد من…من فقط نگاه! فقط سلام آقای فلان، خداحافظ آقای فلان، فلان پروژه فلان آقای فلان؟ خودم هم نمی‌توانم تصور کنم خودم را. این روزها و در این شهرشده‌ام سوم شخص خودم. این روزها فقط ورِ سوبر مغزم باید کار کنه و می‌کنه. باید همیشه کانشس باشه و همیشه در حالت اوهوی دختر! کجا دختر؟ ترمز دختر!… باید منطقه ممنوعه رو بفهمه و می‌فهمه!… من گاز بده جاده و قاره پیما شده‌ام هی ترمز! هی ترمز! هی ترمز! وقسمت بدترش می‌دونی چیه؟ این که می‌دونم این یعنی نهایتش، که این پله آخره. که آخرین قدمیه که می‌تونم و باید که بردارم… آخ که این باید لعنتی از کجا و کی پیداش شد؟… تو منو می‌شناسی. می‌دونی چه دارم خفه می‌شم… آخ که لوا!

* تیتر از شعر تا اشارات نظر هوشنگ ابتهاج

وقتی مردم روی قبرم بنویسید در یک روز پاییزی چلنج‌ها قورتش دادند و مُرد. بنویسید انقدر که انگشت گذاشت روی دست‌نیافتنی‌ترین مکان، زمان، کار، آدم

تو اما… تو توی این هاگیر واگیر زندگی همیشه خر در چمن من از کجا پیدات شد؟… که یکهو به خودم اومدم و دیدم ئه! تو داری حرف می‌زنی و من دارم نمی‌شنوم. تو میگی اِن جی او و من هجوم خون رو توی لپام می‌فهمم. لابد از بس که لپ دارم. تو می‌گی راه‌اندازی وبسایت و من بیسکوییت خورد می‌کنم که صدای قلبم به اون طرف میز نرسه. تو میگی داوری و من یه ور لپم رو فشار می‌دم که نبینی نمی‌تونم اینطرف میز نشسته باشم و لبخند نزنم. دو هفته بعدترش برای جلسه وارد اون ساختمان زشت سنگی طوسی رنگ می‌شم. دعا دعا می‌کنم تو توی جلسه نباشی که مجبور نشم از ترس (بله! من آدم ترسویی شده‌ام) لو رفتن به زیر میز و سقف و پرچم روی میز نگاه کنم. بعد که می‌بینم تو نیستی لال می‌شم. لج می‌کنم و حرف نمی‌زنم. غصه عالم رو قورت می‌دم، یه قلپ چای هم روش… تو دست‌نیافتنی ترینی و من مرضم عود کرده. حالا تو هی نباش و من مرضم هی عودتر کنه. مهم این‌ها نیست که. مهم اینه که صدای قلبم رو شنیدم، بعد از مدت‌ها، از اینطرف میزی که تو آنطرفش نشسته بودی و این یعنی من، دوباره، هیجده ساله، بلکتم چهارده ساله از تهران

این بار جفت پا پریده‌ام وسط تهران و مدت‌ها بود که جفت پا وسط هیچ چیزی نپریده بودم. یادم رفته بود آرامش بعد از هر پرش را وقتی که با جان و دلت می‌روی وسط گود و می‌دانی چیزی کم نگذاشته ای. برخلاف نمی‌دانم‌های قبلش، از لحظه‌ای که رسیدم اطمینان رفت توی وجودم که خانه‌ای که دلم برایش تنگ شده بود را می‌خواهم همین‌جا بسازم. وسط شهر دیوانه. و برخلاف از پارسال تا سه هفته پیش، در دهنم نمی چرخد که بگویم آمده‌ام که ببینم چطور میشود. می‌گویم آمده‌ام. نقطه. نمی‌ترسم ماشین داشته باشم که نکنه پایبند بشم. اسم نوشتم که شش ماه دیگه تحویل بگیرم. نمی‌ترسم دوستی کنم مبادا که دوباره بروم و یک تکه از دلم بماند. دنبال خانه‌ام. دنبال وسایل. دنبال کارگاه نجاری. دنبال انگور. دنبال ترجمه. دنبال روابط. با کفشهای کوهم آمده‌ام. یک بار کیانا گفت من و تو آدم زندگی شهری هستیم. جان خودمون رو از آدم‌های کوچه و بازار می‌گیریم. حالا هفته ای پنج بار اول صبح با مترو می‌روم تجریش، از وسط بازار می‌روم آن سر تجریش و از سر پل با مینی‌بوس می‌روم سر کار. می‌دانم کدام مغازه‌ها آن موقع صبح بازند. کدام میوه فروشی بارش را خالی می‌کند. با خودم شرط می‌بندم که الان پسره تشتش را پرِ اب کرده و داره ذغال اخته می‌شوره. شهر کتاب میدان الف باز است و وسط راه برگشت. بوک‌لند هم چند هفته س که باز شده و اینها یعنی زندگی در جریان است

باباجون

نمی‌دانم از کجا دانسته بودم گیله مرد. همیشه که با نازنین حرف می‌زنم می‌پرسم چطوری؟ چه خبر؟ امروز صبح که دیدم زنگ زده بود بی هوا به لوا گفتم باباجون. بعد به نازنین زنگ زدم گفتم چی؟ گفت بابا جون
باورت می‌شود گیله مرد؟ از صبح باری نیست که اسمت را بیاورم و خاطره‌ا‌ت را بگویم و ناخودآگاه لبخند نزنم. با رامتین و گلنوش و نازنین و بهار عکس‌هایت را رد و بدل کردیم. تو بی آن که بدانی زندگی ات را ذره ذره پخش کرده ای توی ما و رفته ای و من فکر می‌کردم که فقط توی ما. اما عکست را که گذاشتم فقط تسلیت نبود که می‌آمد. آزاده گفت یکی از بهترین آشپزها و بهترین پدربزرگ‌هایی بود که به عمرم دیدم. کیانا نوشت یاد شمالی که رفتیم بخیر. یکی دیگه گفت یاد حیاط خانه ظفر بخیر، چه با صفا بود. آن یکی گفت عرق با دوغ ظهر تو شمال یادته؟ یکی دیگه گفت ای وای بابا جون… و اینها همه یعنی تو. می‌بینی چه پخش شده ای گیله مرد؟ می‌بینی که چه زندگی می‌کنی در پنج تا بچه و سیزده نوه و سه تا نتیجه ا‌ت؟ یک عکس داریم در خانه توانیر، نازنین هست و نگین و گلنوش و تو و من. تو برای ما شراب باز کردی و گفتی شراب خوردن را از خانه پدربزرگتان شروع کنید. اگر دوست نداشتید که هیچ. اگر هم دوست داشتید که خاطره شراب اول همیشه برایتان خواهد ماند. خاطره شراب اول بارها و بارها تکرار شد نازنین گیله مرد. همه دانستند ماجرای شراب اول را. من الان شراب باز کرده ام به اسم و یادت. بابا و عمو صابر و افرا دیشب تا صبح بالای سرت نشستند و با تو گپ زدند. بابا امروز صبح دنبال رابطه بین شلوار و شانه می‌گشته. می‌دانم که می‌دانی که رابط بین شانه و شلوار تویی. تویی که نمی‌شود کنارت بود و لبخند نزد. کنارت بود و پر از عشق نبود. کنارت بود و شاد نبود. حالا گیریم که چشم‌هایت بسته. لبخند که به لب داری. این را نازنین گفت و بابا گفت و عمو فریور. این است که بین شلوار و شانه هیچ ربط دیگری نیست جز تو. بگذار اولین عکس العملم به رفتنت را برایت تعریف کنم. یادت که هست همیشه به شلوارهای من می‌خندیدی، مگه نه؟ می‌گفتی آخه این یکی هم که پاره! می‌گفتم باباجون زندگی دانشجویی. می‌گفتی نخیر مدهای عجیب شما و بعد دوباره قاه قاه… هیچی بابا جون! امروز، همان ساعت نه صبح خنده ‌دارترین شلوارم به چشم تو را پوشیدم. بعد رفتم سلمانی و موهایم را به خنده‌دارترین شکل به چشم تو بافتم. آنوقت هی فکر کردم که اگر تو بودی الان چطور به من می‌خندیدی و از توی آینه به خودم خندیدم، با چشم‌های تو. دیدی؟ همین الان که این را نوشتم پیدا کردم رابطه بین شلوار و شانه را. موهایم حالا حالاها شانه نمی‌شود و شلوارم خنده‌دارترین است. حالا من اینجا و بابا آنجا. هر کدام بی‌خبر از شانه و شلوار آن یکی. می‌بینی گیله مرد؟ تو رابط اینجا و آنجایی. رابط این و آن. تو رابط لبخندهایی… نمی‌شود به تو فکر کرد و نخندید. به تو فکر کرد و عاشق نبود. من امشب وسط جنگل ‌های برکلی به یادتم. رامتین در لندن. آرش تگزاس. نیما کانادا… تو پخش شده‌ای در همه ما و همه ما با خنده. همه ما با عشق. تو عاشق‌ترین بودی. این را وقتی دانسته بودم که هر روز بعد از ظهر دست افسر جون را ‌گرفتید و از پله‌ها بالا رفتید و کنار هم خوابیدید. که باقی عمرت را گذاشتی برای ما. که خانه ستارخان با باغچه پر از سبزی خوردن و درخت خرمالو و یاد عزیزترینت را گذاشتی برای ویلای شمال دوره نوجوانی ما… و ما فکر می‌کردیم که همه اینها را گذاشتی. تو باهوش‌تر از این حرف‌ها بودی نازنین گیله مرد. تو گذشته‌ات را پخش کرده بودی در آینده‌ات، در ما. صورت من و نازنین را دیده ای؟ صورت نانازی و افروز را؟ چشم‌های بابا و عمو فریور را؟ شباهت همه ما به عزیزترینت را؟ تو عزیزترینت را پخش کرده بودی در جان ما و بعد نشسته بودی و از دور تماشایمان می کردی، با زیباترین لبخند و بی کمترین توقع. تو عاشق‌ترین بودی. این را وقتی دانسته بودم که همیشه بزرگترین سیب قرمز را نگه داشتی برای من. که شاشای گلنوش شدی. که هر بار آبگوشت داشتیم برای نگین کباب درست ‌کردی. که گوش‌هات می‌شنید انچه را که می‌خواست و نمی‌شنید انچه را که نمی‌خواست. که چشم‌هایت پر از برق بود وقتی همین عید گذشته که دوباره دور هم بودیم به نازنین گفتی نمی‌دانم چه کنم. نازنین پرسیده بود چی رو؟ و تو گفته بودی از خوشحالی… خوشا بحالت گیله مرد… خوشا بحالت که بزرگترین بودی و عاشق‌ترین… بدون اینکه بگذاری ما بدانیم

لابد باید همه این اتفاقات می‌افتاد که دوباره بعد از مدت‌ها بیایم سراغ این صفحه. این صفحه من بودم با همه فانتزی‌ها و واقعیت‌ها و رویاهایم. نیامده بودم سراغش چون نه دو ماه قبل آن آدم بودم و نه ده ماه قبل‌ترش. امروز نیامده بودم کافی شاپ که بنویسم. آمده بودم کار کنم. اما برای اولین بار بعد از مدت‌ها صفحه‌ام را باز کردم. دیشب بعد از اینکه با دانا حرف زدم، همون موقع که داشتم از معده دردهای دوباره عصبی‌ام پیچ می‌خوردم، یکهو آرام شدم… یکهو حس کردم چیزی که فکر می‌کردم اینجا و در این شهر بهم حس خونگی می‌داد فضایی بود که در همه زندگی‌ فقط و فقط اینجا امکانش را پیدا کرده بودم که بسازمش. آدم‌ها نقش داشتند ولی تلفیقی از آدم‌ها و آن فضا بود که دلم برایش تنگ شده بود. شده بود آدم‌ها را ماه تا ماه نبینم اما آن فضا، فضای من بود و بی‌آن فضا نه اینجا خانه‌ام است، نه آنجا و نه هیچ جای سوم. به گرگ تکست زدم گفتم من برمی‌گردم. گفت چرا؟ گفتم اول که کارم. دوم و سوم هم داشت اما اولش از همه برام مهم‌تر بود. دیدم هر چی سعی می‌کنم برای اینجا رزومه درست کنم، بفرستم و تماس بگیرم باز می‌بینم که سر پروپوزال اونطرفم. باز به خودم میام و می‌بینم که دارم ایمیل‌های دانشجوها رو جواب می‌دم. می‌بینم دارم ترجمه کتاب رو نگاه می‌کنم و دوست دارم زودتر ادیتش کنم. دیدم اون کار به من جون داده بود. می‌ده. اون کار بهم حس توانستن داده بود. حس توانستن آنچه که در دورترین نقطه ذهنم بود رو کشیده بود بیرون. در آن فضا بود که حس کرده بودم می‌توانم. که توانسته بودم… که به قول عشا که روزهای اول گفت یک محکمی‌ای پیدا کردی که با قبلا فرق داره… با خودم که بخوام رو راست باشم می‌بینم اینجا من رو گیج می‌کنه. دوباره پر می‌شم از نمی‌دونم. مهاجرت لعنتی که شروع می‌شه انگار آدم دائم النمی‌دونم می‌شه. حالا هر چی آدم کله‌خر تر، نمی‌دومش بیشتر. یک روز قبل از ماراتن شبنم گفت برای تمام کردن ماراتن فقط باید از لحاظ روانی آماده باشی وگرنه از نظر فیزیکی خیلی خیلی بیشتر از حد توان بدن است. دقیقا! دیدم اون فضا بود که باعث شده بود که بشه وگرنه که قبل‌ترش ده سال اینجا بودم. که همیشه ورزش می‌کردم. که اینهمه ماراتن کنار گوشم بود… بهرحال… باید این دو ماه را می‌گذراندم. آسون نبود بعد از ده سال مغزم را از این قاره به اون قاره شیفت بدم. این دو ماه لازم بود و باید همینقدر هم می‌موندم. اگر دو سه هفته بود شاید نمی‌فهمیدم. شاید باز دلتنگی برای آدم‌ها رو با خونه اشتباه می‌گرفتم… روزهای خوبی نبود… روزهای پر از بالا و پایین شدن… روزهای تنهایی کنار نزدیک‌ترین‌ها… روزهایی که بیشترش یا با شراب گذشت و یا دویدن… چیزی که فهمیدم اما این بود که خانه‌ام همان فضای من است. که من با و بی اون فضا دو آدم متفاوتم… کارم را دوست دارم. کارم در اون محیط رو. هر چقدر هم پر از اشکال، اما آن کار من را تمام کننده ماراتن کرد و این یعنی خیلی… خانه‌ام را باید انجا بسازم. اصلن می‌خواهم یک لحظه بروم بالای منبر و ادعا کنم که خانه وجود ندارد. یعنی آدمی خانه‌اش را مثل بنفشه‌ها با خودش هیچ‌کجا نمی‌برد چون نمی‌تواند که ببرد. چون کانسپت خانه به اون معنا که تا الان بهش فکر می‌کردم از پایه ویران است. یعنی تلفیقی از فضا و کار و آدم‌هاست که یک‌جا را خانه می‌کند یا نمی‌کند. یعنی خانه‌ای که به دوش بکشی بی‌آن آدم‌ها یا آن فضا یا آن کار همان خانه نیست. جواب نمی‌دهد. به گه گیجه می‌کشاندت. انگار که بخواهی خانه یخی و چوب ماهیگیری و بوت‌هایت را از قطب ببری وسط کویر با بوت بشینی ماهیگیری کنی و بگی پنگوئن‌ها کوشن… آدمی باید خانه‌اش را ول کند. بگوید خداحافظ. بگوید تو از این به بعد می‌شوی هابی من نه خانه‌ام. بعد دست خودش و چمدانش را بگیرد ببرد آن جای دیگر. گاهی چندین و چند بار…آنوقت هی یخ به یخ، خشت به خشت خانه بسازد تا ببیند کجا خانه‌ترش است… که دوست دارد از زیر یخ ماهی بگیرد یا از انگور شراب… یا اصلا می‌خواهد مصاحبش کامپیوترش باشد… که کدام ایمیل‌ها را اول جواب می‌دهد… کجا می‌تواند دو دهم مایل دویدن را برساند به بیست و شش و دو دهم مایل… کجا انگیزه دارد چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه دویدن را برساند به سه ساعت و نیم که بلکه برای ماراتن فلان کوالیفابد شود… که کجا سال‌ها فقط روزی نیم ساعت می‌دود و کجا یکهو به سرش می‌زند که اوا! شاید بشود از همین دویدن هم برای چیزی استفاده کرد… که آخرین بار کجا دوربینش را دست گرفته…

مریضی جدیدمه. که نصف شب که از خواب می‌پرم خواب‌هام رو می‌نویسم. قبلن می‌دونستم که مثلن خواب بد دیدم، اما اینکه چه خوابی یادم نمی‌اومد. اما به لطف مرض جدید مدرک دارم. صبح پاشدم گریه کرده بودم. نوتم رو خوندم ببینم چرا. مثل اون روز بهم گفته بودی خودت رو تو زندگی من بزرگ نکن، تو پشم هم نیستی. مثل اون روز بغضم رو قورت دادم و رفتم سر کلاس. به زور که نمی‌شه برای کسی چیزی شد، حتی پشم